یتیم قسمت دوازده
Written by میر احمد لو مانی
نویسنده : میر احمد لو مانی
دستمال را از پشتم باز نموده و کتاب های داخل ان را به درون طاقچه منظم میچینم .
آخر ان سال ها از کیف و بکس ؛ مکتب خبری درکار نبود . ما بچه ها کتاب های مان را به درون دستمالی می پیچیدیم و بعد ان را محکم به پشت مان می بستیم .
کتاب همیشه شیرین ترین کس ام بوده . اما ، در حضور شفیقه خانم زیاد به ان ها توجه نمیکردم . چون میدانستم که چشم دیدن من و کتاب هایم را ندارد.
هر سال که میگذشت ، بر تعداد کتاب ها نیز افزوده میگردید. و من موقع که کسی متوجه نبود ، با چه غرور و لذت ی خدای من به کتاب ها نگاه که نه میکردم .
با تمام دقت و توجه ، بازهم اکثرا کتاب هایم کنده و پاره میشدند و کتابچه هایم نیز گم . .به همین جهت ، تقریبا همیشه از ناحیه کتاب ، کتابچه و قلم در مکتب مشکل داشتم . معلمین جدید ، اغلب تنبیه ام مینمودند اما همین که یک مقداری بیشتر مرا می شناختند ، دیگر زیاد کاری به کارم نداشتند . و من میدانستم که در این امر بیشتر مدیون توجه و دلسوزی های پدرانه سید محمد بخش معلم مان باید باشم ....
سر معلم مکتب مان تبدیل شده بود و سر معلم جدید فوق العاده خودش را جدی نشان میداد.
او بعد از ان که چند روزی را سپری نمود . یک روز سر صف صبحگاهی ، در میان دیگر صحبت هایش چنین اعلان نمود : - بچه ها ، از فردا همه شاگرد ان با باید پطلون ( شلوار ) پوشیده و به مکتب بیایند ......... اگر کسی را من بدون شلوار رسمی دیدم سخت تنبیه اش خواهم کرد و...... و ما می دانستیم که جناب سر معلم شوخی نمیکند . چون در این چند روز ، حسابی ضرب شست به همه نشان داده بود .
بعد از ختم مکتب ، یک راست پیش پدرم میروم . پدر و دهقان مان داشتند به گندم ها آب میدادند . چاره یی نداشتم باید موضوع را با پدرم در میان می گذاشتم . با ترس و لرز برایش میگویم که از فردا باید با پطلون به مکتب بروم .
پدرم به من نگاهی میکند و بعد میگوید :- فردا پطلون مرا بپوش و به مکتب برو و بعد پدرم و دهقان باهم هر دو میخندند ها ..ها...
فردای آن روز وقتی به مکتب رسیدم ، درست جلو درب ورودی مکتب ، با سر معلم مان روبرو گردیدم . با چوب ی که در دست داشت به من اشاره نموده و گفت :
- تو کر بودی دیروز نشنیدی که من جلو صف صبحگاهی چی گفتم ....؟
خواستم برایش توضیح بدهم که من به پدرم گفتم ...
اما سر معلم با عصبانیت سخن ام را قطع نموده و می گوید : - خبیس ، کف دستت را بیار جلو .. و بعد با چوب شروع میکند به کف دستم به زدن . دست راست و بعد دست چپ ..... در همین موقع سید محمد بخش از ان جا رد میشود . او به سر معلم نزدیک میگردد و آهسته در گوشش میگوید :
سر معلم صاحب یتیم است .................
بالاخره پدرم از دکان لیلا می فروشی داود ، شلوار مخمل جگر ی رنگی را برایم خرید.
شلوار قشنگی بود . روز اول ی که با ان به مکتب رفتم ، چی کیفی داشت . دیگه درون بچه از سرو وضع ام خجالت نه میکشیدم . اما بعد از یکی دو روز، موقع پوشیدن ان ، هی میدیدم که کسی قسمت های از شلوار را پاره کرده است و.... میدانستم که کار شفیقه خانم است . اما چی میتوانستم بکنم .
شفیقه خانم تکه نانی به دستم میدهد. و از مشک برایم دوغ میریزم و در گوشه نشسته و شروع به خوردن ان می نمایم. هنوز نان را نه خورده بودم که ،
شفیقه خانم به من میگوید :
- امروز پشت هیزم نه رو ، گوسفند ها را ببر به چراندن . چوپان مریض شده ...... نان و دوغ را می خورم و بعد میرم تا گوسفند ها را از آغل شان بکشم .
دروازه آغل گوسفند ها را باز میکنم ، و گوسفند ها به تنبلی شروع میکنند و بیرون شدن .
سر گرم بیرون راندن گوسفندها هستم که ناگاه می بینم بخت بیگم نیز گوسفند هایش را بیرون کشیده است
مادر بخت بیگم در حالیکه پشم میریسد ، به دخترش میگوید :
- آ غی جان ، با جعفر یک جایی گوسفند های تان را ببرید...... . و بعد روبه من نموده و میگوید : جعفر بچیم ، مواظب دختر مه باش ...........
رمه را به جلو انداخته و من و بخت بیگم از دنبال آن روان میشویم . و از این حرکت کند و آهسته ، توده خفیفی از گردو غبار ، بر فضا بلند میشود .
راه رمه از میان قطعات کوچک زمین های زراعتی عبور نموده ، و در ان دور ها به دامنه کوه ها وصل میگردید ........
آسمان تفدیده و دم کرده بود و انبوهی از تکه ابرهای بزرگ در پهنه سینه آبی آسمان ، میخرامیدند .
تکه زمین های کوچک زراعتی ، تنگ به هم چسبیده بودند و در این قطعات کوچک ، تنوع زراعت به وفور دیده میشد .
شبدر ، ریشقه (یونجه ) عدس ، باقلا ، مشنگ (نخود فرنگی ) شخل ، نخود ، لوبیا ، گندم و....
آخ خدا جان، که برای بار ور ی این تکه زمین های کوچک ، پدران ما ، چه خون دل ی که خشک نه میکردند .......... .
از دامنه دره سرسبز ، آهسته ، آهسته شروع به بالا رفتن می نماییم . گوسفند ها با اشتها تمام سبزه ها را میچریدند و به آهسته گی به عمق دره ، میخزیدند .......
ما کم ، کم به پای صخره بزرگ نزدیک میشدیم .
صخره یی که ، من همیشه عاشق زیبایی و ابهت آن بودم .
از ان بالا ، از سینه صخره بزرگ ، آب سیمین گون ، همچون کمند گیسوان دختران شهر افسانه یی ، در دستخوش نسیم عطر آگین کوهستان ، همچنان رقص کنان ، جاری بود .
صدای شر و شر آب ، همراه با غزل های متواتر و دل انگیز سنگ کو یک ( بلبل سنگ شکن ) و صدای بع و بع گوسفند ها ، ریتم جادویی موسیقی دل انگیز طبیعت را به نمایش گذاشته بود . و آب چشمه ، همچون شیار سیمین گون ، در تداوم دره امتداد یافته و در آن پایین ها به ارغنداب خروشان وصل می گردید ...
به بخت بیگم نگاه میکنم ! همچون غزال ی سبک پا، از سنگی به سنگی ؛ از دل صخره ها به بالا میرود .
در مسیر مان ، در قسمت ی از کوهپایه خاکی ، به اندرون خیل از سنگ های بزرگ ، به منطقه یی از گل های شقایق بر میخوریم . نسیم میوزید و گلبرگ های سرخ شقایق به آرامی می رقصیدند .
چند شاخه از شایق را می چینم و به بخت بیگم هدیه میکنم . وی گل ها را از من میگیرد و لبخند خفیف و شیرینی بر لبان اش نقش می بندد . لبخند زیبای که ، تا ان روز من هرگز ندیده بودم .
این لبخند شوق مست کننده و سکر آوری را بر رگ ، رگ وجود ام به اهتزاز در آورد . و همچون معجون جادویی ، مرا در آسمان بیکران شعف و شادی به پرواز در آورد . و بعد از این لبخند شیرین ، در پهنه سینه کوه ، هر گلی را که میدیدم ، میخواستم که آن را به بخت بیگم ،هدیه بنمایم .
می بینم که بخت بیگم بالای تخته سنگ بزرگ ی نشسته و با گلبرگ ها ، لب و ناخن هایش را به رنگ نمودن گرفته است .
به چشمان بادامی و غزال گونه اش نگاه میکنم ! زیبا است ! بینهایت زیبا .
اما من دیر نمیتوانم به این زیبایی خیره شوم و بی اختیار شروع می نمایم بازهم به گل چیدن .
هر نوع گلی که دم دست ام میاید ، میچینم . چه فرق میکند ، گل ، گل است دیگر . و بعد از لحظه یی با دسته یی از گلها رنگارنگ نزد بخت بیگم بر میگردم .
بخت بیگم گلها را از من میگیرد و بر روی ماسه های نرم مینشیند و شروع میکند تا از گل ها برایش گردن بند ، النگو ، گوشواره و تاج سر درست بنماید .
درست روبروی وی من نیز بروی ماسه ها مینشینم و به او نگاه میکنم . خدای من این دیگه چقدر زیبا است . تا حالا بیش از صدها و شاید هزاران دفعه وی را دیده بودم ، اما هرگز وی را بدین پیمانه زیبا و جذاب نه دیده بودم . با خود فکر میکنم که : امشب موقع خانه رفتن به پاهای پدرم میافتم و از پدر خواهش میکنم تا بخت بیگم را برایم خواستگاری بنماید .... در فکر عمیقی هستم که صدای بخت بیگم مرا به خودم میاورد :
- جعفر چرا این طوری به من نگاه میکنی ؟؟ چه شده خیریت است ؟.... شیرین و مستانه خنده یی سر میدهد .
سرا پا درون خجالت آب میشوم . و، م..ن و م..ن میکنم . که من خود هم ندانستم که ، چه گفتم .
با باریدن قطرات ریز باران به خود می آیم . به اسمان نگاه میکنم ، کاملا ابری ، ابری .
سریع گوسفند ها را در زیر تخته سنگ بزرگی که در همان نزدیکی ها موقعیت داشت ، هدایت میکنم . و من و بخت بیگم نیز در همان جا بالای ماسه ها مینشینیم .
باران به آهسته گی و ملایمت همچنان میبارید . بخت بیگم جیب هایش را میپالد و از جیب اش گوگرد ی بیرون میکشد و بعد به من میگوید : - جعفر ، میخواهی تا آتش روشن کنیم ؟.
از جایم بلند میشوم و میگویم : - من میر م تا هیزم جمع بنمایم . بعد از لحظاتی ، با یک بغل از هیزم نزد بخت بیگم بر میگردم .....
شعله های ارغوانی اتش ، خرامان ، خرامان می رقصیدند. و، بخت بیگم با چوبک ی ، با آن به بازی نشسته بود .
هر دو ی مان به شعله ها ی آتش خیره شده بودیم و به صدای جرق و جرق سوختن هیزم ، گوش فرا داده بودیم . و ، سکوت سنگینی در آن جا حاکم بود .
لحظات به کندی سپری میگردید و یا این که هم ما اصلا حضور زمان را احساس نه میکردیم . اما سکوت بود و سکوت مطلق .
و ......... بخت بیگم ، این سکوت را در هم میشکند : - جعفر ، میخواهی خاله ، خاله ( زن و شوی) بازی کنیم ؟
خدای من؛ چقدر منتظر این کلمه بودم . میگویم : - آری .
بخت بیگم آرام ، تخته به پشت بر روی ماسه ها میخوابد و چشمان غزال گونه اش را می بندد . و من به وی نزدیک گردیده و سرم بر روی سینه وی آرام می گیرد . و بعد از لحظه یی ؛ لبان ام را بر لبهای گلگون اش نزدیک نموده و ان را میبوسم . بوسه شیرین و ناشیانه . و دوباره سرم بالای سینه وی آرام میگیرد .
لذت و کیف فوقالعاده خوش آیند و سبک ی، بر تمام وجود م چیره میگردد .
نه میدانم که چه مدت زمان ی بدین گونه گذشت بود که ، بخت بیگم چشمان اش را باز نموده و به من میگوید : - جعفر جان بازی بس است . ببین گوسفند ها کجا هستند .
خدای من ، لعنت به این گوسفند ها ! کاش هرگز نه میبودند . .......
میبینم که ، آتش تقریبا خاموش شده است و در بیرون باران بند آمده است .
گوسفند ها از پناه گاه بیرون شده بودند و داشتند برای شان میچریدند . و در ان دور ها رنگین کمانی سخت زیبا میدرخشید .
بخت بیگم به من میگوید : - جعفر، نگاه کن رنگین کمان ، چقدر زیبا است . راستی چند رنگ است
. و بعد شروع میکند به حساب کردن . یک ، دو ، سه ، چهار پنج .... هفت رنگ است . جعفر ، هفت رنگ . هر کسی اگر از روی رنگین کمان خیز بزند ، اگر زن باشد ، مرد میشود و اگر مرد باشد زن . و بعد از من میپرسد : - جعفر ، نه میخواهی از روی رنگین کمان خیز بزنی ؟
برایش میگویم : - نه خیر میخواهم مرد باشم و تو هم در پهلویم ...و بعد هر دو میخندیم ..........
دیگر افتاب رو به غروب میرفت و ما باید به ده مان بر میگشتیم .
میدانستم که ، در آن جا دنیای تلخ یتیمی در انتظارم است ...............

written by MillsAMBER33, August 14, 2010
written by Hiytullah, August 07, 2010
written by زحل, August 02, 2010
تشکر
زحل از کابل
written by mihri, July 25, 2010
written by rowshan, March 15, 2010
written by هزاره , February 09, 2010
written by هزاره , February 09, 2010
written by sharifa hazara, February 07, 2010
ali qismatay badi ra chora namemanin ma har rooz mebinom ki ami qismati 12 hast ki hast
written by میر احمد لومانی , February 06, 2010
written by شریف, February 01, 2010
written by شیفته گمنام(ف-ز/تبقوس), January 19, 2010
سلام بر شما دوست نازنین
صورنای با شعر گونه ای دیگر به استقبال شما نشسته است
امید که با نقد و نظرتان یاریم فرمایید.
بدرود
written by میراحمد لومانی, January 14, 2010
written by هموطن, January 11, 2010
written by sharifa hazara, January 08, 2010




this was beauty full my freind, where u living ? and u write verey good, good lag dear